۱۳۸۹/۰۸/۰۸

عشق فقط برو

خسته ام از شنیدن دوستت دارم که بار سنگین مسئولیت را به دوشم می اندازد و کمر خم شده ام را به زانو در می آورد
من به نفس نفس زدن آخر این عشق رسیده ام
کاش کمی هوای تازه پیدا شود ....... کمی رهایی
مرا در عشق خفه کرده ای و گمان می کنی باید قدر دانی هم بکنم و نمی دانی چقدر آرزوی پرواز دارم
کاش از زندگی ام برای همیشه بروی ای عشق

۱۳۸۹/۰۷/۱۴

....؟

وقتی تو رفتی منم رفتم
اما تو با نفرت رفتی و من با عشق
تو با غروری که حس می کردی شکست و من بی هیچ غروری
تو با گلایه و نفرین ، من با دعا برای روز های آیندت
تو گفتی اگه برم میمیری ، من گفتم میرم تا زندگی کنم
تو حالا داری زندگی میکنی و من دارم بی تو میمیرم
.
.
.
.
تو برای برگشتنم هنوزم آرزو میکنی ، من آرزو هام و پشت دیوار دلم دفن می کنم

۱۳۸۹/۰۶/۲۷

بی رحمی کردی....



روز تولدت همه ی توانم را جمع کردم تا بهترین روزت را بسازم .... کیک و شمع ، کادویی همراه با عشق و بهترین غذایی که می توانستم برایت حاضر کنم
نشسته ام کنار میز و به کارهایم نگاه می کنم .... چیزی به نظرم کم و کسر نیس . ساعت کم کم به ظهر نزدیک می شود و نگاه من به در منتظر ورود تو
حتما دلت برایم تنگ شده است .... برای این روز و کنار هم بودنمان .... حتما تصمیمت را عوض کرده ای ..... حتما می آیی
.
.
.
.
.
غروب شده است اما من هنوزم امیدوارم
کم کم غروب تولد 2 سال پیشت را به خاطر میاورم .پیش خود می گویم شاید چیزی گفته بودی که من ازآن غافل مانده ام اما نه تو فقط گفتی به یه سفر 3 روزه می روی ...... غمگین نبودی .... اما چرا 3 روز شده 2 سال و تو هنوز بازنگشته ایی
بیا که دیگر غم دارد جای شوق امروز را می گیرد .....بیا که دیگر توان تحملم نیس
شب شده و مجبورم همه چیز را جمع کنم حتی دلم نمیاید شمع تا اخر سوخته را خاموش کنم ... بی رحمی اندازه دارد

پی نوشت:
این متن رو به خاطر دل مادری نوشتم که فرزندش 2 سال پیش خانه را ترک کرده و دیگر هیچ خبری از خودش به خانواده اش نداده و تنها نوشته ای که از خودش به جا گذاشته با این مضمون بوده که می روم تا خودم را پیدا کنم ....

۱۳۸۹/۰۵/۰۲

و من ، ما شدم ....

وقتی نگاهت به نگاهم گره خورد قلبم به یه تیک و تاک رضایت داد که نفسش باشی
و دستم برای باقی راه در دستان تو حلقه شد و پاهایم برای همراهی با تو اولین قدم را برداشت
و تو شدی همسفر و همراه من
و من برای عاشق بودن یک عمر فرصت پیدا کردم

۱۳۸۹/۰۴/۰۸

یک بار دیگر (2)

چشم هایم را نمی خواهم بگشایم مبادا عطر نفست وجودم را به حال خود بگذارد ، از پشت پلک هایم نیز می توانم ببینمت
دستت را می گذاری زیر چانه ام تا باور کنم حضور داری ...... مطمئن باش باور دارم و حس می کنم لبخندت را
می دانی این روز ها کمی با خودم درگیرم ، با احساسم ، با کودک بازیگوش قلبم و تمام لحظاتم که پر از تشویشند......
حس مرا می فهمی ؟؟..... سبک شده ام مثل قاصدکی که توی دست کودک همسایه فوت می شود و به هوا می رود و امیدش به پرواز
بیشتر از نشستن بر زمین است و چقدر دلم آغوش تو را می خواهد
بی خبری خوب چیزی است که همه به آن پناه می برند..... نه می دانی و نه می خواهی که بدانی ......شاید که با عذر ندانستن شانه
از بار همه تقصیر ها خالی کنی
تو که نمی توانی ندانی ، چگونه چشم بر غم هایم بستی ؟؟...... دلت برایم تنگ نشده؟؟....... مرا رها نکن
می ترسم به خودم نگاه کنم ، چیزی در وجودم گم شده است که در این سبک شدن بی تاثیر نبوده اما گم شده ی من نگرانیم را
دو چندان کرده .... تو می فهمی مرا ..... تو بگو چه شده خلوت سرشار از آرامش مرا؟؟؟.......
زمان به سرعت می گذرد و تو می دانی برای فرستادنم به آگاهی عجله می کنند این نشانه های سلامتی
و
مرا می خوانند دعاهای مادرم که می دانم سر از سجاده اش بر نمیدارد تا بگویند من چشم هایم را گشوده ام
برای رفتن شوقی ندارم، اما تو از شوق خودت برایم بگو وقتی با سرعت برای آمدن به اینجا ما را ترک میکردی..... بگو تا درک
کنم لبخندت را....
تو شاهدی ..... شاهد دلتنگی هایم و تمام لحظات پر از حسرتم و تو پنهانی در تمام اشک هایم ......
تو مرا میفهمیدی .... تو مرا میفهمی
جسمم سنگین شده ..... چیزی برای وارد شدن به درونم با تمام نیرویش به قفسه سینه ام ضربه می زند ..... آه ....
نفس کشیدن چقدر سخت شده .....
وای خدا باز هم صدا میشنوم ..... باز هم برگشته ام