وقتی ستاره ای درخشید برق چشمان من لبخند به لب مادرم آورد و درد را فراموش کرد .
پدرم برای نو رسیده اش آرزو کرد و مادرم را غرق محبت ساخت تا آمدنم را جشن گرفته باشند.
و من آمدم .... آمدم تا بازیگر تازه ای باشم برای روزگار
27 سال می گذره از روزی که ته تغاری خونه چشم باز کرده و شده دردونه و چقدر خوبه بعد این همه سال هنوزم همونطور مونده
یه زمانی از اینکه این همه فاصله سنی با خواهر و برادر هام داشتم افسوس می خوردم اما کم کم فهمیدم چه نعمتیه این آخری بودن ِ با فاصله
وقتی فکر می کنم به همه این سالهایی که گذشت می بینم اگه بار دیگه هم زندگی از نو شروع می کرد من باز هم همین بودم
همین قدر شیطون و بازیگوش... همین قدر مهربون و دلسوز ..... همین قدر ساده و یکرنگ .... و همین قدر لوس و لجباز
من همین بودم همین سارا....
می خواهم به آیینه نگاه کنم و امروز که یک سال بزرگتر شده ام همه 27 سال گذشته را میبینم .... روزها و شبها مثل فیلم های خلاصه شده از نظرم میگذرند و من لبخند را روی لبهایم حس می کنم
چقدر بزرگ شده ام
ساعت که به شش نزدیک می شود تپش قلبم را بیشتر حس می کنم گویا قرار است دوباره زاده شوم و نفس بکشم این هوای گرفته ی دنیا را....
نور چشمانم مثل برق اون ستاره نیست اما بی فروغم نیست
احساس می کنم سارای کوچک خانواده پخته تر شده است و این بزرگ شدن سختی هایی با خود ِش داشته
برای خودم چقدر آرزو دارم که بخواهم موقع شمع فوت کردن به دل بیاورم ..... ولی نه لازم نیس فقط به دل بیارم می تونم با صدای بلند هم بگم .....
من آرزو می کنم
مادرم برایم بماند تا بتوانم موقع بلند شدن از روی زمین به دعایش تکیه کنم
نفرت به دلم راه پیدا نکند و دوستانم دوست بمانند
آنقر به دوستانم وابسته نشوم که انتظاراتم از انها زیادشود و مسئولیت انها را سنگین کند مبادا به این خاطر انها را از دست بدهم
عشق قلب مرا ترک نکند تا بتوانم ببخشم ، محبت کنم و دوست داشته شدن را تجربه کنم
مهربون و ساده و صبور بمونم
کنجکاوی رو ازم نگیره تا بتونم چیزهای تازه یاد بگیرم و از هوشم استفاده بکنم
و از همه مهمتر هرگز هشیاریم رو نسبت به واقعیت از دست ندم حتی اگه خیلی تلخ و دردناک باشه
حالا خوبه هر سال می تونم آرزو کنم وگرنه الان چی میشد....
پی نوشت :
1- گاهی فکر می کنم چی می تونه قدر تولد من رو خوشحال کنه می بینم هیچی جزء کادوی تولد : )
بنابراین هر کی خواست بهم کادو بده تعلل نکنه من منتظرشم
هرکی اومده اینجا بدونه خیلی دوسش دارم و خوشحالم کرده توی روز تولدم بهم سر زده و با گذاشتن یه کامنت بزرگترین هدیه تولدم رو بهم داده
2- روز تولد من 14/2/62 من عاشق این روزم
۱۳۸۹/۰۲/۱۳
من آمدم ....
۱۳۸۹/۰۱/۰۲
من ...در مقابل تو
بر بلندای زندگی ایستاده ام......
خود را در مقابل باد قرار می دهم ، صورتم شدت ضربه هایش را میزبانی می کند
رقص گیسوانم چشم روزگار را خیره کرده است ..... در حیرت این همه استواریم هستی می دانم
لبخند سردم از زمین ِ بی روحت بی رحم تر است و تو نظاره گر این همه بغضی
باز هم دست بر روی زانو های خود گذاشته ام و زیر این همه بار قد کشیده ام
دست هایم را به آغوش می کشم و هوا را درون سینه ام حبس می کنم ، ایمان داشته باش قدرتم را
باز هم توان هست ، نمی گذارم مرا به زانو در بیاوری ، من انسانم .....
۱۳۸۸/۱۲/۲۴
بهار را نمی خواهم....
هوای اتاقم سرد شده به قدری که تک تک سلول های بدنم به آن حساس شده اند و احساس می کنم رنگم به سفیدی نزدیک می شود اما ناراحت نیستم. این سرما هر چقدر هم زیاد باشد قدر سرمایی نیس که وقتی برای آخرین بار به صورتت بوسه زدم در وجودم رخنه کرد .
خودم را درآ یینه نگاه می کنم در عمق نگاهم چیزی نیس ....نه شوقی...نه احساسی.... و نه زندگی .
صدایی از بیرون مرا به خود می خواند .گامهایم بی اختیار به سمت حیاط مرا می کشند . باران می بارد.....
دستهایم را دراز می کنم تا قطره های باران در کف دستهایم فرو بروند شاید به روحم زندگی دهند. زندگی که بعد رفتن تو با هیچ بهاری به خانه دلم راه نخواهد یافت.
بهار....این روزها همه جا حرف بهار است می گویند صدای پایش در هر کوی و برزن می آید ...اما گوشهای من سنگین است
روی زمین خیس می نشینم و به صدای باران گوش فرا می دهم .....صدای بهار نمی آید....نه ، من صدایی نمی شنوم . چشم های خیس می شود ...این قطره های باران روی گونه های من نیس ...قطره های اشکی است که یاد تو را بر صورتم نقش می زند
چشم هایم را می بندم ....هنوزم میبینم . از پشت پلکهای خیسم
به من نزدیک میشوی ...خیلی نزدیک ....نفسهایت را روی صورتم حس میکنم و لبخند شیرینت را . دستهای سردم را به دورت حلقه می کنم ....دلم برایت تنگ شده است
می شنوی؟؟.... صدای پای بهار می آید...اما خزان من بوی بهار را نمی خواهد...من به سرمای آن عادت کرده ام
بهار از چه می آید وقتی تو نیستی؟؟....وقتی نیستی شادیش را در کلامت برایم زمزمه کنی . دلم بهار را نمی خواهد وقتی شروعش را با تو جشن نمی گیرم. بهار را نمی خواهم وقتی سفره ی هفت سین خانه پهن نمی شود و تو مرا گوشه سفره جای یک سین نمی نشانی و لبخند گرمت شادی روحم نمی شود
بهار بدون خواندن کلام خدا از زبان تو چگونه وارد خانه خواهد شد ؟؟؟.....
و چه کسی آمدنش را به من تبریک خواهد گفت؟؟؟..... راستی وقتی بهار بیاید عیدی من لایه قران خانه خواهد بود ؟؟.....
همه ی اینها را طاقت بیاورم .... بگو بهار که بیاید محبت آغوش گرم تو را که زمستان را از دلم می برد را چه کنم؟؟... دیدی بهار با همه ی سر و صدایش به گوش من نمی رسد
خزان من جاودانه شد وقتی سرمای تنت در جانم رخنه کرد.
چشم باز می کنم هنوزم دلم تنگ است ... اما چیزی در دلم تازه تر شد .....امید دیدنت و اینکه روزها به سرعت خواهند رفت و من بزودی تو را خواهم دید و می دانم روزی که ببینمت خزان من بهار خواهد شد
همين كه حضور تو پايان گرفت
دل آسمان بوي هجران گرفت
نگاهم گره خورد با بغض ابر
شكست از غم عشق و باران گرفت
شعر از : ساحل نگاه
پی نوشت : 1- خودم آمدن بهار را حس نمی کنم اما آمدنش را برای قلب و روح تک تک دوستان آرزو مندم
2- هر سال که می گذرد باری بر دوشمان می گذارد از تجربه های تلخ و شیرین . گاهی آنقدر سنگین می شود که کمرمان را خم می کند و گاهی آنقدر سبک که یادمان می رود بر دوشمان قرار دارد امیدوارم این سال از سالهای سبک عمرتان بوده باشد که فراموشش کنید.
3- نمی دانم روزهای پیش رویم را چگونه سپری خواهم کرد برای همین قبل از آمدن عید و تعطیلات به تمام دوستانم عید را تبریک می گویم .... سالتان سبز و دلتان پر از شکوفه های بهاری
۱۳۸۸/۱۲/۱۳
می خواهم عاشقت باشم
می خواهم بدانی دوستت دارم و دوست داشته شوم
می خواهم صداقت داشته باشی و جرات
می خواهم با تو کامل شوم می خواهم بزرگ شوم می خواهم بزرگ شوی
می خواهم کودکیم در باغچه ی دل تو به دنبال آرزو هایش بدود و لحظه هایش را با لبخندهای تو به شادی بنشاند
می خواهم نفس هایت را به روی گونه هایم بشمارم و ضربان قلبم را با تو هماهنگ کنم
می خواهم قدم به قدم در کنارت گام بر دارم و مطمئن باشم دستهایم را رها نمی کنی وقتی طوفان سختی ها ما را در بر گرفت
می خواهم همراهم باشی نه راهنمایم
می خواهم آرامش در لحظه های ما خودش را به رقص در آورد و ما را غرق خوشبختی سازد
می خواهم بدانم تو چه می خواهی
و اگر تو هم چنین می خواهی اولین گام را بردار که من هم گامم را برداشته ام.........
۱۳۸۸/۱۱/۲۵
از من جدا ....
می خواهم از وجودم جدا شوی و روی کاغذ بنشینی...... می خواهم بدانم چه هستی ؟؟؟.....تو احساسی یا هجوم ناگهانی ادراک من ؟؟؟...... چشم هایم را می بندم و به مغزم فشار می آورم
سیاه شد .... تمام دنیایم به رنگ چشمانت..... حالا که مغزم تحت فشار هشیاریست می فهمم .... می فهمم من روزهاست خاموش شده ام ....دیگر شمعی در جانم روشن نیست
می فهمم آنچه راه بر نفس بسته نه بغض است نه کینه ی آتش زدن قلب من .....کلماتیست که به جانم مثل خنجری فرو می رود .... کلماتی که به اصرار به من خوراندی.... مرا به کدامین گناه مجازات کرده ای؟؟؟.... خنجرت را به زهر آغشته کردی که نابودیم حتمی باشد.....
دست هایم می لرزد .... می فهمم نه از سرماست نه از ترس ..... می لرزد چون تو رهایش کرده ای همان تویی که ادراکم می گوید دیگر در دید احساسم نیستی
پاهایم توان راه رفتن ندارند..... می فهمم نه از ضعف چنین شده ام نه راه را گم کرده ام..... راه نمی رود چون همراهی ندارد تا به هنگام دیوانگی ، دیوانه ای او را به خود خواند
می گویند تب کرده ام اما من فقط سوزش باد را روی گونه هایم به سختی حس می کنم به گمانم مرده ام فقط می ترسم باورش کنم.... می ترسم باور کنم باد تمام هستیم را به جرم عاشق بودن برده است و مرا چنین به خود وانهاده......
بغض اگر هست چرا اشک شدنش را به تاخیر می اندازد نکند او هم می ترسد.... می ترسد دلم را از تو بشوید....میترسد دیگر چیزی نماند تا برایت تنگ شود....
آه..... این چیست در این سیاهی ؟؟؟..... چیست که به من زل زده؟؟؟.....بگو برود ..... بگو برود که دیگر من آنی نسیتم که بودم...
بگو نه از من نه از عشقم چیزی نمانده به ته مانده ی قلبم نگاه نکن ......چیزی را در آن جستجو نکن
می خواهم چشمهایم را بگشایم تا از این سالاد کلمات رها شوم گمانم به بیماری شبیه شدم که هر انچه به ذهن مشغولش می رسد می گوید.....اما نه بذار دیووانه بمانم ..... جنونی که مرا به آن کشیده ای دوست دارم..... چقدر خنده دار است
پی نوشت: 1- این روزها مغزم از هجوم کلمات ورم کرده و این نوشته ها فقط گوشه ای از آن است که به زحمت به روی کاغذ آمده
2- می خواهم همه چیز را رها کنم حتی نوشتن را شاید دلم عمیق تنهایی می خواهد..... دلم خودم را می خواهد.... دلم تنگ است برای خودم