۱۳۸۸/۱۱/۰۱

ترازو...


دیروز به کف دستهایم نگاه کردم واقعا شکل کف های ترازو شده اند که هر بار خوبی ها و بدیها را در آنها بالا و پایین میکنم
چقدر خسته ام ، دستهایم دیگر قدرت این همه اندازه گرفتن ها را ندارند

۱۳۸۸/۱۰/۲۵

دوستی ، عشق، سکس



مثل همیشه قبل از من اومده بود و خودش رو با کتاب روی میز مشغول کرده بود. وقتی وارد اتاق شدم اونقدر خودش و غرق کرده بود که متوجه حضورم نشد. با صدای بلند گفتم امروز چطوری؟... لبخند مصنوعی به من زد و گفت هنوزم نفس میکشم......
بار ها و بارها به اون و دخترای مثل اون فکر کردم که چطور سرخورده و نا امید پیش من و امثال من میان تا شاید غرور شکست خورده و جسم و روح به تاراج رفتشون رو بدست بیارن ... و شاید هم بیشتر از همه اینها به دوستی و سر انجام اون فکر کردم...
اصلا این دوستی و دوست داشتن چیه و از کجا شروع میشه؟....
گاهی شاید از یک لبخند شروع میشه یا شایدم یه خاطره شیرین مشترک و شایدم ..... اما شروع میشه و دو نفر از هم خوششون میاد و از اینجا به بعد هر کی با فکر خودش به دوستی ادامه میده و اینجاست که پایه های دروغ ، خودخواهی ، و حتی خیانت ریخته میشه بدون اینکه ازش با خبر باشن...
دختر دوست میشه چون حس میکنه دوسش داره و حس میکنه اونم باید دوسش داشته باشه....
پسر دوست میشه چون دلش می خواد دوست بشه و دختر هم دوسش داره ...
بعد دیدن ها بیشتر میشه ، خندیدن ها بیشتر میشه و حس خوب تبدیل به عشق میشه....
دختر به آینده نگاه می کنه و از اینکه عشقش رو بدست آورده به اوج میرسه
پسر به حال نگاه میکنه و از اینکه به لذت میرسه به اوج میرسه
حالا دوستی میشه دلدادگی ... جاذبه جنسی خودش رو نشون میده و عشق به سکس میرسه .....
دختر سکس میکنه چون عشقش رو می تونه نگه داره واسه همیشه
پسر سکس می کنه چون برای دوستی دلیل دیگه ای نداره
حالا دیگه چشم ها کور نیستن .....پس دلیلی واسه ادامه دادن نیست
دختر سرخورد ه و به تاراج رفته
پسر مغرور و متوقع
دوستی ، عشق ، سکس به پایان میرسه.......
پی نوشت : نمی تونم به هیچ کدومشون بابت احساساتشون ایراد بگیرم و این متن واسه مقصر جلوه دادن هیچ کدومشون ننوشتم اما نمی تونم بفهمم چرا در مورد نوع احساساتشون با هم قبل بر قرار کردن رابطه حرف نمی زنند . چرا پسر نمیگه چی می خواد تا دختر تصمیم بگیره بپذیره یا نه و دختر هم صادقانه احساسش رو نمیگه تا پسرم تکلیفش رو با خودش و رابطش مشخص کنه ؟؟... چرا ما حتی با خودمون هم صادق نیستیم؟؟....

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

رهایم کن


نگاه می کنم آن کسی را که در آینه روبه روی من ایستاده است و پاک گیج و گنگ به تمامی لحظه های سپری شده در عمق وجودم می نگرد......
چه می کنی با من ؟...
چه چیز را به بیرون می کشی ؟....
تمام دلم را مرداب فرا گرفته است برای چه دست و پا می زنی؟....
بین این همه خواستن و نگاه های مردد گیر کرده ای و مرا با خود به ته دره ی نیستی می کشانی...
رهایم کن

۱۳۸۸/۱۰/۰۸


چشمان وحشی تو قلبم را به تسخیر در آورده بود روزی که ایمان داشتم هیچ چیز ذره ای مرا نخواهد لرزاند..... این حس سرکش که همه هوس می خوانندش به دیوارهای قلبم می کوبد و روزی که رهایش کنم طوفان شود بر تمام هستیم و مرا با خود در تو یکی خواهد کرد...... و چه شیرین خواهم مرد در تو .....

۱۳۸۸/۰۹/۲۷

نمی دانم غمم را می دانی؟...


می گویند محرم آمده است .... می گویند لباس مشکی هایت را آماده کن..... می گویند برای دعا و خواندن زیارت نامه آماده باش.....و می گویند چرا امسال مثل هر سال نیستی؟؟....
تو می دانی چرا مثل هر سال نیستم مگه نه؟.. تو می دانی هر روز که می گذرد قلبم فشرده تر می شود مگه نه؟... مثل هر سال منتظر زنگ تو هستم تا بگویی زودتر بیایید تا این شب ها را با هم باشیم...
سال پیش یادت هست ... چقدر دعا کردیم ...تو تنها بودی در اتاقی شیشه ای و ما برایت زنگ می زدیم تا صدای عزاداری ها و دعا ها را بشنوی.... و خوشحال بودیم که هستی و بزودی میایی....
این روزها من تنها هستم .... نه دعایی .. نه عزاداری.... و نه حتی احساسی..... چقدر غم روی قلبم سنگین است.....
پسرت در آغوشم جا میگیرد و صدای ضربان قلبش نوای دلنشین شب هایم میشود.... برایش لباس مشکی با سر بند یا حسین خریده ام .... می گوید برای چه کسی دعا کنم..... و من باز می گویم برای تو ...
و آرام میگیرم وقتی حس می کنم هنوزم هستی......
برادرم ، نفسم ، امینم امسال بی تو دلم نمی خواهد حتی محرم بیاید.....
پی نوشت: من هرگز نبودنش را باور نکردم اما هر کسی این بلاگ رو خوند برای شادی برادرم یه فاتحه بخونه.