می گویند محرم آمده است .... می گویند لباس مشکی هایت را آماده کن..... می گویند برای دعا و خواندن زیارت نامه آماده باش.....و می گویند چرا امسال مثل هر سال نیستی؟؟....
تو می دانی چرا مثل هر سال نیستم مگه نه؟.. تو می دانی هر روز که می گذرد قلبم فشرده تر می شود مگه نه؟... مثل هر سال منتظر زنگ تو هستم تا بگویی زودتر بیایید تا این شب ها را با هم باشیم...
سال پیش یادت هست ... چقدر دعا کردیم ...تو تنها بودی در اتاقی شیشه ای و ما برایت زنگ می زدیم تا صدای عزاداری ها و دعا ها را بشنوی.... و خوشحال بودیم که هستی و بزودی میایی....
این روزها من تنها هستم .... نه دعایی .. نه عزاداری.... و نه حتی احساسی..... چقدر غم روی قلبم سنگین است.....
پسرت در آغوشم جا میگیرد و صدای ضربان قلبش نوای دلنشین شب هایم میشود.... برایش لباس مشکی با سر بند یا حسین خریده ام .... می گوید برای چه کسی دعا کنم..... و من باز می گویم برای تو ...
و آرام میگیرم وقتی حس می کنم هنوزم هستی......
برادرم ، نفسم ، امینم امسال بی تو دلم نمی خواهد حتی محرم بیاید.....
پی نوشت: من هرگز نبودنش را باور نکردم اما هر کسی این بلاگ رو خوند برای شادی برادرم یه فاتحه بخونه.